آرشیو تیر ماه 1405

ناب ترين و جديدترين عكس هاي روز دنيا

دانلود رمان نیازم به تو

۶ بازديد
دانلود رمان نیازم به تو

داستان روایت عاشقانه پسری به نام پارسا است که …

 

دانلود رمان نیازم به تو

 

شام را که سفارش داد، خودش هم گفت: «می‌دونم امشب مهمونی می‌شه…»

بعد یک‌هو مکث کرد، انگار چیزی یادش افتاده باشد. گفت: «آقاجون… جریان چیه؟»

من هم بی‌اختیار بلند شدم، همان‌جوری که دستم هنوز توی هوا مانده بود، گفتم: «همه‌چی درسته. وقتش که بشه عزیزها میان.»

آقاجون لبخند زد و با همان صدای مطمئن خودش گفت:

«ماجرای مهمونی از همون وقتِ ازخدا‌حافظی شروع شد…»

بعد اضافه کرد: «پارسـا هم که رفت، خیال‌مون راحت بود. تو هم نگران نباش.»

من اما نگران بودم. نه از مهمونی—از چیزهایی که معلوم نبود کی قرار است روی دل بنشینند.

یکی از همان لحظه‌ها که قرار بود همه چیز آرام باشد، آقاجون پیغام داد:

«چون سرِت شلوغه، چیزی نمی‌گم… فقط می‌دونم این دلواپسی‌ها برای تو می‌مونه.»

از شدت خوشحالیم بند بندِ وجودم شده بود، اما خودم را جمع کردم.

خواستم حرفی بزنم که نگوید «بیش از حد شور زده‌ای».

با این حال یک گوشه از نگاهم خیالش را قلقلک می‌داد.

صدای هیجانش را که شنیدم، فهمیدم دوباره قرار است اتفاقی بیفتد.

گفت: «دخترم… نذار این فکرها بپیچن دور سرت. خجالت می‌کشی.»

بعد دست برد و گفت: «این‌هم حموم و این‌هم آماده شدن. دوش بگیر… مزه‌ی زندگی رو بچش.»

من خندیدم؛ اما خنده‌ام بیشتر شبیه پنهان‌کردن یک دل‌تنگی بود.

وقتی تو حمام، آب از روی موهام سر می‌خورد، ناخودآگاه فکر کردم:

«نکند یادم بره… نکند دیر بشه…»

شاید هم به همین خاطر بود که هر بار که در را باز می‌کردم، انگار دنبال یک نشانه می‌گشتم.

به محض اینکه آماده شدم و از حمام بیرون آمدم، آقاجون پشت در صدایش کرد.

«چایِ عزیز… داریم.»

از جا پریدم، مثل کسی که تازه فهمیده باشد زندگی هنوز ادامه دارد.

آن لحظه حتی لبخند از روی صورتش نپریده بود که خودش با آرامش گفت:

«نگران نباش… همه چیز مرتب می‌شه.»

اما همان لحظه، چیزی گفت که دل من را چنان گرفت که نفسم بند آمد.

با نگاهی که بین شوخی و جدیت گیر کرده بود، گفت:

«لباسِ عزیز رو… اون نیاورده؛ پیشِ ما بوده… تازه میاد.»

من سراسیمه شدم و با صدایی که خودم هم باورش نمی‌کرد، گفتم:

«چی شد؟ یعنی چی…؟ من که… انجامش ندادم… برای همین الان چی کار باید بکنم؟»

آقاجون برای لحظه‌ای ساکت شد. بعد با آرامش همان‌طور که در آستانه‌ی در ایستاده بود، گفت:

«نمی‌شه کاری کرد. فقط باید بسنجی. دخترِ ما غریبه نیست… اگر غصه بخوری، تازه می‌فهمه دنیا سخت شده.»

بعد تلفن را برداشت، شماره‌ای را گرفت و گفت:

«الو… سلام… مادرِش…؟

 

دانلود رمان نیازم به تو